تندارها ماندند تا دل دار قالی شد
آنقدر پوسیدم که شعرم لا ابالی شد
پاسخ چه داری در قبال هرچه گرییدم
تقویم ها یم مثل تقویم جلالی شد
عرفان چشمانت به من آموخت پر بودن
یعنی برای دیدنت از درد خالی شد
تکواژهای شعرمن هربار رقصیدند
هر دفعه شعر پلکهایم انفعالی شد
سرشاخه های یاس را از ریشه ببریدند
بغضی که می خوردیم هم حالی به حالی شد
دیشب نفسهایت فقط با من غزل می گفت
باور بکن با تو غزل بسیار عالی شد
دیوار ها آئینه ها تا صبح خندیدند
شیراز چشمان تو رویایی خیالی شد
حالا برایم شاعری کن وقت من تنگست
بی تو عزیزم باز اینجا خشکسالی شد

ته مانده های حنجرم را سرکشیدند
گنجشکها دوروبرم را سر کشیدند
پشت سرم پل های امنم را شکستند
خون از نگاه ساغرم را سر کشیدند
این روزها باور بکن خیلی غریبم
زیرا تمام باورم را سر کشیـدند
شاید قفس بال پریدن داد روزی
حالا که آغوش پرم را سر کشیدند
هراستکانی ازغزلهایم که میریخت
احساس های دفترم را سرکشیدند
عیدآمدوبرسفره ماهی های شعرم
سین سلام مادرم را سرکشیـدند
پرواز کن شاید کبوترمانده باشی
این دفعه حس برترم راسرکشیدند
حتا بدون اینکه فکرم را بخوانند
فنجان شعر آخرم را سر کشیدند
من ماندم و صدها ردیف بی تو بودن
افتاده ام تنها حریف بی تو بودن
می ترسم از احساس من آتش بگیری
یک شب کمان عشق از آرش بگیری
اینجا ارس سر شاخه ی کل غزل هاست
خورشید آواز خروس بی محل هاست
جمشید چشمانت رگ روز است انگار
آئینه در تقسیم نوروز است انگار
ذهن غزل هایم چه شبنم می نویسد
اینجا قلم هم خانمان سوز است انگار
مریم اقاقی های دل را آب میداد
یکشنبه هایم آتش افروز است انگار
زردشت لبهایت پر از فصل رباعی است
خیام چشمان تو مرموز است انگار
حالا دوبیتی های چشمانت برانگیز
احساس عریان تو محفوظ است انگار
این بیت آخر را بهاری می فرستم
با تو دلم هر لحظه نوروز است انگار

